تبليغاتX
ღ ღ سیاره تنهاییه من ! ღ ღ


ღ ღ سیاره تنهاییه من ! ღ ღ



به چه ميخندي تو؟

به مفهوم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز؟

به شكست دل من يا به پيروزي خويش؟

به چه ميخندي تو؟

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد؟

يا به افسونگري چشمانت كه مرا سوخت وخاكستر كرد؟

به چه ميخندي تو؟

به دل ساده من ميخندي كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست؟

خنده دار است بخند

......



نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 18:1 توسط ღ الهام ღ | |


من

پری كوچك غمگینی را

می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد

و دلش را در یك نی لبك چوبین

می نوازد آرام آرام

پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد

و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:18 توسط ღ الهام ღ | |




راستی اگه آدم ها سیاره هاشون با هم فرق کنه


از هم جدا و دور باشه ،


یعنی با هم فرق دارند ؟؟؟!!!!



نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:15 توسط ღ الهام ღ | |


شهريار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرين نهال‌های بائوباب را هم ريشه‌کن کرد. فکر می‌کرد ديگر هيچ وقت نبايد برگردد.

اما آن روز صبح گرچه از اين کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرين آب را پای گل داد و

خواست بگذاردش زيرِ سرپوش چيزی نمانده‌بود که اشکش سرازير شود.

به گل گفت: -خدا نگهدار!

اما او جوابش را نداد.

دوباره گفت: -خدا نگهدار!

گل سرفه‌کرد، گيرم اين سرفه اثر چائيدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:

-من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.

از اين که به سرکوفت و سرزنش‌های هميشگی برنخورد حيرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از اين

محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.

گل به‌اش گفت: -خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خبردار نشد تقصير من است. باشد،

زياد مهم نيست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... اين سرپوش را هم بگذار

کنار، ديگر به دردم نمی‌خورد.

-آخر، باد...

-آن قدرهاهم سَرمائو نيستم... هوای خنک شب برای سلامتيم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.

-آخر حيوانات...

-اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز اين که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم.

شب‌پره بايد خيلی قشنگ باشد. جز آن کی به ديدنم می‌آيد؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها

هم هيچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».

و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:

-دست‌دست نکن ديگر! اين کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصميم گرفته‌ای بروی برو!

و اين را گفت، چون که نمی‌خواست شهريار کوچولو گريه‌اش را ببيند. گلی بود تا اين حد خودپسند...


نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:2 توسط ღ الهام ღ | |


مثل هميشه ،

آخر حرفم را 

و حرف آخرم را

با بغض فرو می خورم



عمريست لبخندهای لاغر خود را 

در دل ذخيره می کنم 

باشد 

برای روز مبادا

اما در صفحه های تقويم 

روزی به نام روز مبادا نيست

......

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 19:23 توسط ღ الهام ღ | |



سلاااااام

امروز تولد الی خانووووم بووداااااااا

شد25

به قول پرستو خرس گنده شد !!!

بازم یه عالمه تبریک ... کادو ... اس ام اس ... تلفن

ولی با این حال ته ته ته دلم غمگین میشه روز تولدم !!!

نی ... دو ... نم     چرا !

خدا کنه از امروز همزمان که بزرگتر می شم...

ذهن و فکرمم رشد کنه

دیگه اخلاقهای احمقانه و کودکانه نداشته باشم...

دیگه نا شکر نباشم...

کنترل احساساتتم تو دستام بگیریم..

 بیشتر در حال زندگی کنم تا در گذشته و آینده...ا

صبور باشم

بیشتر بخندم و کمتر گریه کنم 

و

پر از امید باشم



نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 20:29 توسط ღ الهام ღ | |



بهم گفت چرا ناراحتی ؟؟؟


گفتم تو عشق شکست خوردم ....


گفت : پس عشقی وجود نداشته  !!!!




نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 17:39 توسط ღ الهام ღ | |



لجبازی کردم ..

با همه ناباوری هاش

اون ندید ... ولی رفتم !

تا ته ... تهش !!!

 ارزش کشیدن 1 هفته سختی رو داره !

نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 20:22 توسط ღ الهام ღ | |





یادم باشه یه رووزی اگه دوباره Memo رو دیدم


ازش بپرسم


" چرا اسم منو گذاشت Elli~Star ???!!! "


آخه من که حتی تو هفت آسمون هم یه ستاره ندارم !!!



نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 19:42 توسط ღ الهام ღ | |



مترسک ناز می کند


کلاغ ها فریاد می زنند


و من سکوت می کنم....


این مزرعه ی زندگی من است


خشک و بی نشان


........

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 19:39 توسط ღ الهام ღ | |


Design By : Night Skin